خاطره های من
وبلاگی واسه همه
پست بعدی رو نمیدونم کی خواهم نوشت دعا کنید این امتحانات صاحب مرده را خوب بگذرانم ...! پرانتز باز:مامانم تازگیا میره کلاس یوگا از اینایی که میرن اوووووووووووووووووم جز این فیس بوک در به در شده هم جایی واسه تفریح نداریم...حالا تفریح گفتم یاد یه چی افتادم که بهتره سر بسته اینجا ثبتش کنم....یاد کامی جون افتادم از چی بگم؟ از وضع یونی؟ از وضع فرهنگ یونی که با یه تیکه تخته چوبی تو بوفه تفکیک جنسیتی میکنه همه سکوت کردن فریاد من میون این خفقان سکوتی بیش نیست کلا همه جمله ها تو ذهنم هستن میدونم میخوام چی بنویسم ولی نمیتونم جورشون کنم...ذهنمم هنگ کرده تولدمم گذشت صبح روز تولدم هیچ وقت یادم نمیره خلاصه اینجا از همه دوستام تشکرات فراوان دارم...ایشالا جبران میکنم پ.ن: انتخابات مجلس در راه است لطفا خر نباشید پ.ن: به قول یکی که نگاهش تیری است درون قلبم(دوستان حاضر در جریان بوفه):دنبال سوراخ نگردید پ.ن: امریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند ما خودمون میترکونیم خودافیزززز....!! شعار همیشگی مهندسین صنایع...! به قول مرجان ترم اخر تور یکروزه تهران میذاریم میریم و بر میگردیم... این ترمو قراره بترکونیم.... همه درسامونم اختصاصی...بابای بابامون قراره در بیاد... اولین اتفاقاتی که تو ترم جدید افتاد رو قراره ثبت کنیم... درس بسیار شیرین استاتیک و مقاومت مصالح داشتیم سالگرد دوستی مرجان و یاشار بود اونروز....رفته بودن انگشتر بخرن...آخــــــــــــــی چه رومانتیک....رفتیم اعیان چشن گرفتیم...انگشتراشونو کردیم تو دستشون....خوشبخت بشین الهی...ایشالا شیرینی عروسیتونو بخوریم +هوای شهرم دوباره دیوونه شده...ترک برداشتیم از بس سرد و گرم هوا رو چشیدیم +این روزا اگه شما رو به یه املت دعوت کنن بدونین شما جایگاه ویژه ای پیش اون دارین...تخم مرغ دونه ای 300. +یکی از مزیت های اختلاس 3000 میلیاردی باعث شد هم ملت بفهمن چقدر صفر داره...هم ملت چند گانه سوز شدن...همه جاشون داره می سوزه باران که میاید یا تو میایی یا من می بارم امشب اخرین شب تابستونه...شبی که خاطره های تابستون 90 رو گذروندم...خیلی جالب بود برام...اولین تابستونی بود که بدون دغدغه سپری شد... با همه ی خوشی هاش تموم شد باشد که چقد گرم بود...پاییز دوست داشتنی سلام...مدرسه هام واشد...بازم خواهرم مثل همه بچه مدرسه ایا غر میزنه و میگه کاش فردا بگن یه ماه تمدید شده تعطیلات خودشم این ترم خیلی درسای سخت سخت داریم...ریاضی 2 هم مونده باید پاسش کنم هیچ چیزی و هیچ کسی نمیتونه انگیزمو کم کنه و روم تاثیر بذاره...همیشه شعار میدادم ولی این دفعه عمل میکنم هیچی نمیگم فقط عمل میکنم خسته شدم از بس فیس کوفت و چک کردم میرفتیم یونی یه کم سرمون به درس گرم میشد خدا این زوکربرک رو محو کنه با این کارش...خدا لعنتت کنه پسر...آخه یکی نخواد ملت نبینتش چیکا باید بکنه...مونده فقط رنگ لباس ادما رو هم بنویسه حالا امروز سودا زنگ زده میگه جامدادی خریدی؟ اه بابا...بچه هام نمیرن خونه شوهر یه عروسی در بیاد واسمون روزای پاییزیتون رنگی... سوژه دوم:قضیه فستیوال اب پاشی تو یکی از پارکای تهرون...دوست من وقتی میدونی اینکارا ممنوعه چرا رفتی آخه؟ سوژه سوم:ماه رمضون امسالم اومد...الهی درد بگیری محمود زمان خاتمی اذان ساعت ۶ میداد ملت مثل ادم روزه میگرفتن سوژه چهارم:اینجا تبریز است ...جایی که همه ازش به خاطر اب و هوای خنکی که تو تابستون داشت و یاد میکردن...حالا چی؟اینجا اهوازه؟خدا جون داری چیکا میکنی با ملت غیور اذربایجان؟ سوژه پنجم:بلاخره پس از تلاش های فراوان گواهیناممونو گرفتیم +امروز خیلی روز خوبی بود واسم...کاش همه روزا مثل امروز باشه +قدیما از بچه ها میپرسیدن میخوای چی کاره شی؟می گفتن دکتر مهندس....حالا به پسر دایی ۵ سالم میگم دکتر میشی یا مهندس؟میگه نه من میخوام تاجر بشم +لحظه هایم میگذرند بی تو....با خیال تو...خیال باهم بودن... +هوای شهرم دیوانه است...گه باران گه تگرگ و گه اتش می بارد...برف هم بیاید چهار فصل را میبینیم +سه نقطه سر خط +ترم تابستون ور نداشتم...ریاضی ۲ پر نتیجه اخلاقی:تا میتونین بزنین اینور انور تا یه روننده حرفه ای شین مطلب جالب دیگر آیا میدانید امتحانات اینجانب شروع شده و رو به اتمام است آیا؟
..هوا آلوده می باشد و اینجانب پس از مدت ها برای هوا خوری به این وبلاگ آمده و صرفا جهت نوشتن رویداد های مهم قدم رنجه فرموده ام
....انگار دیروز بود که نوشتم ترم جدید شروع شده...آخرای ترم...دنبال نمره
...درسا سخت جمع شده یه جا نمیشه خوند
...! امروز جبر خطی داشتیم رفتیم پیش استاد میگیم استاد ما اشکال داریم رفع اشکال بذار واسمون گفته نمیشه حالا اومده تو کلاس جلو هر مرد و نامردی
برگشته میگه شماها فک میکنین میتونین منو با پول بخرین...! من
سودا
مرجان
صدف
درست همینجوری مونده بودیم...عقده ای
...هوا هم که آلوده میشه همه مقاطع تعطیل میشن هوا میمونه واسه ما دانشجوها
...میخواستم بگم ما رو آدم فرض میکنین؟
یا کلا فقط یه جایی که خرابکاری بشه رو میگین دانشجو ها کردن؟
مام نفس میکشیما
...هوای الوده واسه مام ضرر داره مام ریه داریم
...! اونروز امتحان استاتیک داشتیم...خودمونو کشتیم از تفریحامون در روزهای چهار شنبه زدیم نشستیم خوندیم آخرش هیچ چیز
...گند زدیم...سودا رک به استاد گفت که من نمیخوام تقلب کنم و نمره بگیرم استادم گفت این صفر تو یه صفر معنویه![]()
...!من و آیسان و مرجان هم تو کلاس بودیم هیچکدوممون هیچی بلد نبودیم تقلبم نکردیم
استاد بهمون لقب بستنی اطمینان رو داد
...! این روز ها شدیدا حس گشت و گذار به پس کله مان زده...دوست داریم برویم دورتر از جایی که هستیم...آنروز به پیست رفتیم پرنده هم پر نمیزد...ما بودیم دوستان کمرشان را از قر خالی کردند![]()
رفتیم سودا ما را به کباب مهمان کرد
...سودا هی به من میگوید بخور و خودش نمیخورد و میگوید رژیمم...آنروز بسته های از شکلات های تلخ و شیرین آورده بود یه جورایی رشوه ای بود در مقابل گزارش کار که من برایشان نوشتم
...از آنروز به بعد حسی در دلم گفت که سودا میخواهد من شکلات ها را بخورم چاق شوم و در خانه بمانم
...کمر همتم را بستم به رژیم شروع کردم
...الان دو هفته هست که باقلوا همان چیزی که من نمیتوانستم ازش بگذرم را جلویم میگذارند و لب نمیزنم
...در یک هفته یک کیلویی فکر کنم لاغر شده ایم...در ازای یک کیلو یک عدد جایزه به من اهدا خواهد شد
...دیشب هم شب یلدا بود یکی از فراموش نشدنی ترین شب های سال....خیلی خوب بود...هندونمونم خیلی خوب بود انار و پشمک و باقلوا و باقلا و تخمه و حافظ و دو تا بچه شلوغ که نفهمیدیم اصلا یلدا ینی چی
…خلاصه که خوش گذشت بهم خیلی زیاد...مخصوصا اول شبش که تنها بودم تو خلوتگاهمون ...
از کجا پست بیارم بنویسم تو این وبلوگ؟
اعصاب نمونده که واسه ادم...نه حس نوشتن...نه حس درس خوندن هیچی...من ادم نمیشم دیگه
...نمیشم...
![]()
میگن و یه همچین چیزایی...حالا من میخوام عصبی بشم مامانم میاد بهم میگه بگو اووووووووووووووووم
.... پرانتز بسته...!![]()
![]()
....یعنی اصلا قیافش که میاد تو ذهنم عرق شرم همینجوری بر پیشونیم میشینه
...تو عالم خودمون داریم تفریح میکنیم دیگه...اونروز نشستیم گل یا پوچ بازی میکنیم با بچه ها
...
....از معاونی که حتی بلد نیس بین دخترا چه طوری حرف بزنه؟
از وضع مملکتم بگم؟از چیش بگم؟ همه همه چیو میدونن بیخودی واسه چی بنویسم؟![]()
...
...جاتون خالی خیلی چسبیدد بهم
...سورپرایزی که بچه ها با مکر و حیله سودا و امیر انجام دادن به یاد موندنی بود
...یعنی سودا خوب کارشو انجام داد طوری که اصلا به ذهنم خطور نمیکرد ولی اخرشو یاشار و محمد با ظاهر شدنشون خراب کردن فهمیدم که این کاسه ها رو زیر این نیم کاسه ها قایم کردن
...
...برگشتم به صدف سلام میدم روشو بر میگردونه اونور
...
...
...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
....البته این 2 درس متفاوت است که وزارت علوم و تحقیقات گور به گور شده میکس کرده
...استادی بسیار زیبا و شیرین بیان و جوان داریم که بسیار متعصب به تیراختور است
...اولین جلسه با ایشون درس داشتیم ...تو پست قبلیم عرض کرده بودم که قراره تو ردیف اول بشینیم که اصلا دیگر حرفش را نزنیم بهتر است این کار عملی نمی شود
....همون ردیف همیشگیمونو به صورت طولی(برای آقایان و خودمون) جا نگه داشتیم
...استاد اومد و درس رو شروع کردیم...سودا میگفت دارم یه جوری میشم...پا شد بره بیرون...دم در یک صدای گوپس مانندی اومد
...من دیدم مرجان دوید...فهمیدم سودا ان صدای گوپس را هنگام افتادم به زمین ایجاد کرده است
...(قابل توجه دوستان من اینو که الان مینویسم خیلی ریلکس مینویسما...اون لحظه نمیدونین چه حالی داشتم...)من دنبال مرجان دویدم...ایسان هم یخ کرده بود تو جاش...رفتم دیدم سودا جلو در افتاده زمین چشاش بسته...مرجان داد میزنه سودا همه دورش جمع شده بود...زانوان من در حالت ویبره قرارا گرفته بودن
فقط رفتم پیشش و سرشو گرفتم و سیلی های جانانه به صورتش می نواختم
...سودا سودا گویان اشکم در امده بود...مدیر گروهمونم اونجا بود...منم که یکی رو میخواستم داد بزنم سرش دیدم سوژه خوبیه داد زدم یه لیوان آب بیار
...دستای سودا بهم چسبیده بود...دوباره از هوش رفت...این دفعه بیشتر خوف برم داشت...دستمو بردم جلو بینیش ببینم نفس میکشه یا نه...بهنامم از اونطرف مثلا داره آب میپاشه صورت سودا
...کل مقنعه سودا خیس شده بود جای صورتش
...سودا دوباره به هوش اومد...یه دختره هم اونجا بود زنگ زد امبولانس...حالا داریم سودا رو میبریم حیاط ببریمش دستشویی...از شانس بدمون کل دانشگاه تو حیاط بود سودا معروف شد
...یکی تا سودا رو دید همونجوری مات موند
...خلاصش بکنیم آمبولانس اومد بردیمش اتاق جهدی...هیچی دیگه اونام گفتن چیزیش نیست یکم اب قند دادیم حالش اومد سر جاش...بعد زنگ زدیم مامانش اومد دنبالش...حالا بگم از حال خودم....سر درد شدید گرفته بودم ...تب و لرز گرفته بودم...هیچی دیگه....(اشه سودا
سن بیر سری فقط بیر سری رژیم توتسان اوزوم بیلوی اولدورجام
...چوخ گوخوتموسان بیزی میمون
)...
....
...
...
...والا....!
...هوا زود تاریک میشه
...دلمون میگیره...با این همه خیلی دوس دارم پاییزو...سردی هواش
...خش خش برگاش زیر پا
...عاشق دلگیر بودنای دم غروبشم که اشک ادمو در میاره
...هوای بارونی...قدم زدن های دو نفره...یه سیگار روشن کنی دو نفری دود کنی
...
....
...خوبه حالا از شر مدرسه خلاص شدیم...دانشگاه هم شروع میشه ...ولی مدرسه خودش عالمی بود...فک نمیکردم دوستام اینقد بی وفا باشن![]()
...انگار دیروز بود واسه اولین بار پامو گذاشتم یونی ...همه چی واسم تازگی داشت...! ترمای قبل رو گوش اوچوتماخ کردیم![]()
...ولی این ترمو باید مثل خر خر بزنیم
...مگه نه؟...
....ولی این ترمو باید بخونیم...به قول سودا یه ساعت باید زود بریم کلاس ردیف اول بشینیم درس گوش بدیم
...پسرا همشون الف شدن یه دونه هم واحد مونده ندارن اونوقت ما رو هی به حرف میکشیدن سر کلاس نمیذاشتن درس گوش بدیم![]()
....الله الله...یه تحولی تو زندگیم ایجاد شده که انگیزمو خیلی زیاد کرده
...
...!
...(جون عمم
)
....پـــــــــــــــی...![]()
....گفتم عوض اینکه بزرگ شیم داریم بچه تر میشیم...رفته جامدادی کیتی خریده
...البته نباید بخندما...چون ترم اول من خودم یه جامدادی برده بودم که سوژه کلاس شده بود![]()
![]()
...واسش اسم گذاشته بودن...جورج
...![]()
...![]()
...خود دانی حالا هی تصویب نکن
...یه پمپاژه دیگه نمیمیری که یه پمپاژ کنی از یه جا دیگه نذاری خشک شه
...ابر باران زا درست کردی رفت یه جا دیگه سیل اومد
این چه وضه آخه؟وضه داریم؟مملکته داریم؟فرت و فرت ابامون داره خشک میشه ...دریاچه ای که یکی از بزرگترین دریاچه ها به شمار میره و موجود زنده ای توش زندگی میکنه که ازش تو پزشکی استفاده میکنن نمیدونم چرا اینقد راحت ازش میگذرین
...چرا فک میکنین ما از ایران نیستیم؟
چرا نمیخوایین بفهمین ما هم سهم داریم
...چرا نمیخوایین تو مختون فرو کنین که این دریاچه دریاچه ایرانه
...به خدا اونروز رفتیم کنارش...اونقد ناراحت شدم وقتی دیدم خشک شده
...هنوز تازه روش پل زدین همین راحتی ازش میگذرین؟
...اگه میشد هرکی یه سطل اب میریخت اونوقت خشک نمیشد...با از بین رفتنش زندگی هممون در خطره...این یه فاجعه س و ما نباید نسبت به اون بی تفاوت باشیم...
...اگه نمیدونین بذا خلاصه بگم...مجریه برنامه کودک شبکه تهران برگشته به بچه ها گفته کیا کارای شخصی خودشونو انجام میدن...یه پسری هم به اسم فرنود برگشته گفته من وقتی میریم دستشویی شوشولمو خودم میشورم مجریه هم واسه اینکه بشوره ماجرا رو برگشته گفته ماشین لباسشویی و اینجور حرفا
...ملت ما هم خیلی سنگ تموم گذاشتن...برین ببینین فیس بوک چه خبره واسه بیچاره ها چه جوکایی درست کردن...یه کم خجالتم خوب چیزیه بابا نکنین این کارارو
...بچه خودتونم بود اینطوری میکردین
...بیچاره بچه یه سوتی داده...تو ملت ما تا یکی میره حموم یا یکی میره دستشویی یا از همین چیزا حرف میشه فورا ابروشو میبرن
...واسه بچه پیچ درست کردن...بابا فردا بچه بزرگ میشه واس چی با ایندش دارین بازی میکنین
...واسه چی اون خاله نرگسو مسخره میکنین...اون بیچاره هم داره کار میکنه میخواستین چی بگه اونجا؟...واقعا تا این حد بی فرهنگی؟
یه روز بکن کیف و حال صد سال مورد تجاوز قرار بگیر
...اسید پاشا رو مجازات نمیکنن اما چند تا جوون که خواستن دور هم جمع بشن و خوش بگذرونن رو دارن به اشد مجازات محکوم میکنن
...تجاوز کردن مشکلی نداره تو ایران
...شهر پره از فاحشه اینا که مشکلی نیس ولی تا چند تا جوون خواستن تفریح سالم بکنن مجازات میشن...نکنین این کارارو تفریح ناسالم دوس داره آغامون![]()
...![]()
![]()
...حالا چی؟...واس ما که واجب نیس
...!!جدی اونایی که میگیرن چطور میتونن بگیرن من در عجبم....اصلا واسه چی روزه میگیریم؟از قدیم گفتن واسه اینکه یادی از قیرا کنیم که محمود گفته الحمد لله فقیری در ایران وجود نداره![]()
![]()
شمال غربه هااااا
...ما رو داخل اون ماکروویوت قرار دادی
...جزقاله شدیم بابا
...۴۵ درجه رو هم دیدیم
...![]()
....اونروز رفتم امتحان بدون هیچ استرسی نشستم امتحانمو دادم...نمیدونین این افسره چقد مهربون بود وقتی ازم کاری میخواس میگفت بی زحمت بدین دنده ۲.
..اگه امکان داره پارک کنین
...خلاصه مخلصتیم آق سرهنگ
...![]()
....خیلی زیبا شده
...سلیقه او است
...موضوع پیدا نکردم گفتم همینجوری بنویسم ببینیم چی از اب در میاد
...امروز هرکی زود تر از خواب بیدار میشه یه ای میل وا میکنه عضو فیس بوک میشه یه عکس تو توالت
یا کنار ماشین یکی وایمیسته عسک میندازه
میذاره....اه بابا عالمی شده خودش...همش تقصیر عدم عمل التزامی به آرمان های ایمامه![]()
...چند سال پیش عزرائیل جون بازیگرارو می گرفت
...حالا ورزشکارا...اینم تقصیر عدم توجه به وصایای ایمامه![]()
...یادش بخیر روزایی رو که گذشتن...یاد باد واقعا...قدیما با هیچی عشق میکردیم با یه بازی معمولی گل یا پوچ دور هم چقد میخندیدیم چقد حال میداد
...حالا...حالا دیگه هیچی نمیچسبه...بیرون رفتن گردش خونه نشستن تی وی نگاهیدن...کتاب خونیدن...ورزشیدن...هیچی نمیچسبه
...فقط میشینیم جلو پی سی چشامون عین قورباغه
...یکی یه حرفی تو دیوارش مینویسه یکی که میره لایک میزنه کوللی خوشحال میشه که حرفم لایک خورد
...بیا! دلخوشی شده فیس بوک
...اهان یه چیزی هم دیروز داشت ذهنمو درگیر میکرد...هرجای شهرمونو نیگا میکنیم یا فست فوده یا پیتزا یا ساندویچ...خدا خیر بده این ایتالیاییارو این پیتزا میتزا کشف نمیکردن الان درصد بیکاری ۱۰۰ می بوده
...جالبه؟...ها داشتم میگفتم قدیما فیلم نیگا میکردیم...کارتون...وای چقد کارتونای دوره ی خودمو دوس داشتم...زیزیگولو
...فوتبالیستا(سوباسا)
...سنجد
...یادش بخیر...قدیما یه رمان میخریدم ۱۰ بار میخوندمش تو این ۱۰ بارم جاهای گریه دارش بازم گریه می کردم
...الان گرد و خاک رفته لای کتابام که نصفشو نخوندم
...حوصله میخواد...قسمت حوصله بدنم از کار افتاده
...قدیما بابام که می گف داریم میریم بیرون کیف میکردیم...الان وقتی می گن پاشین بریم بیرون انگار دارن فحش میدن بهم
...قدیما خیلی خوب بود از همه جهت...هیچی نبود حوصله بود
...الان همه چی هس حوصله نیس
...قدیما زرت زرت موضوع ایجاد میشد تو این مغز اکتیوم روزی دو بار مطلب می نوشتم
...الان ماهی یه بار به زور ایجاد میشه
...الان رو واسه اینده تحمل میکنم از الانم بدم میاد
...درس خوندمونم مثل ادم نشد...قدیما تا ۲۰ نمی گرفتم اروم نمیشدم حالا![]()
![]()
![]()
.....خندم گرفت....دانشجوییم؟دانش نجوییم
ما...لیسانس بی جو میخواییم
...از اون دکترا های مکاتبه ای میخواییم
...مثل دکترای کردان خودمون
...کار پشت میزی میخواییم
...
...میگم چرا میگه نون هس توش![]()
...![]()
![]()
...
...
...امروز را هم که گل کاشتم...اقا ما قبل عید رفته بودیم رونندگی ایین نومه داده بودیم
رد شده بودیم...بعد انگیزه مون رفته بود...دیگه نرفتیم سراغش...اونروز رفتیم ایین نومه دادیم قبولیدیم...امروزم رفتیم یکم تمیرین کنیم با مربی تا هفته بعد امتحون بدیم تا شاید خدا ما را مورد لطف خویش قرار دهد
...خولاصه ما رفتیم تمرین کردیم این مریبیه هی هندونه قاچ میکرد...پپسی وا میکرد...خربزه میداد به ما...مرحبا می خوروند که خیلی خوب میرونی![]()
...ما هم خودمونو گرفتیم...مربی کم مونده بود منو ببوسه اونقد خوشش اومده بود از رونندگیم...آقا این هندونه هارو داد پپسی وا کرد ما رو روونه خونه کرد...ما هم بازیگوش نرفتیم خونه زنگ زدم به یکی از بکسای گلمون پریسا گفتم بیا بریم یه دوری بزنیم
...اونم اومد گفتم من برونم ماشینو؟اونم گف بزن بریم
....آقا یه چهار راه رد کردیم چهار راه دومیو هم رد کردیم...سومی پریسا گف بپیچ اونور...آقا ما با سرعت خواستیم بپیچیم....که.....گوووووووووووووووپس![]()
.....گوپس گوپس....چشمتون روز بد نبینه من دارم میخندم پریسام خنده ش گرفته...آخه قبل تصادف هی می گفتم مربیه گفته اولین دفه قبولی![]()
![]()
![]()
...حالا ما هی هر هر کر کر غش کردیم از خنده طرف داره ور انداز میکنه ما رو...به طرف یه پولی دادیم رفت...موند ماشین پریسا جون اونم یه شبو مهمونه آقا صافکاره هس....زنگ زدم امیر اومده بردیمش پیش آقا صافکار و ماجرا به خوبی تمومید...خیلی ریلکس انگار هیچی نشده....![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا آخر عمرم مینویسمت هیسات....نامت بر روح و تنم
دوستت دارم هیسات...تولدت مبارک هیسات چهار ساله من![]()
فدایت شوم من...فدای این دل مهربونت که هرچی درد و ناله میکردم هیچی نمیگفتی...فقط سکوت میکردی....آخی......زبونم بند اومده...نمیتونم دیگه چیزی بگم...ایشالا من صد سال زنده میمونم توام صد سال می نویسم تولدت صدسالگی میگیرم برات....قالب عوض می کنم برات...خودم موهاتو شونه می کنم.....قاقالیلی می خرم برات....دا سفهلماخ کردیم انگار...
آیا میدانید گند میزنم به همه امتجانات آیا؟
آیا میدانید عوض این همه وقت تلف کردن میتوانم درس بخانم آیا؟
انروز امتحان معادلات دیفرانسیل داشتیم من و سودا تا حد مرگ تا دمدمای صبح خوندیم ولی افسوس که هیچی بلد نبودیم فقط حفظ می کردیم
....ریاضیو فرض کن آدم حفظ کنه
....مخ تعطیل....یه چند تا سوال بود استاد جان ما گفته بود ۵ نمره از این چند تا سوال میدیم....۳ تاشو حفظ کردیم
...آخریش یه کم زیاد بود یعنی ۲ صفحه جواب داشت....سودا جوابشو از کتاب پاره کرد...منم این کار پسندیده رو انجام دادم....سر جلسه دیدیم همونی که با خودمون حمل کردیم اومده...هه هه...آقا آی نوشتیما عین خودش یه ویرگولم کم نذاشتیم
....بال در میاوردم....کوکی پلو دادی می داد
....آقا خولاصه دیگه ایشالا پاسیم...![]()
رامین واسم یه شیشه آیه الکرسی خونده هرروز یکی واسم فوت میکنه
آقا خودافیز

